دفتر سیمی

|
.:: پر از پاییزه تقویم ::. حس می کنم حرام شده ام. هر چه روزها به در و دیوار می زنم باز شب که می شود سراغم می آید. حس حرام شدن . جوانه نزده , پوسیدن. وقتی سر شاخه هایت را توی خاک فرو کنند تا زیر زمین رشد کنی نه توی آسمان. وقتی لب پنجره ی کنار دستم می ایستم که کوههای برفی , تپه ی پشت ساختمان با درختان رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر در سطح کوچک آن جا می شود حس حرام شدن پرتابم می کند به حسرتی عمیق ...عمیق... و هنگامی که روی خیابان خیس تا مچ پایم خیس می شود دیگر نه به برگهای پاییز , که به چراغ ماشینها و خیابان نگاه می کنم که توی باران انگار از پشت لیوان بلور نگاهشان می کنی. و آخ که چقدر دلم می خواهد یکی از شعاعهای نور را بگیرم و بروم به آن سرچشمه ی روشن بی سمت. و آخ که چقدر دلم می خواهد از پنجره ی اینجا پرواز کنم و بروم....بروم... .............................................................. پ.ن. برنامه هام هفته ی بعد برنامه های آبان و آذر رو هم خواهم گذاشت. .:: من به فکر غربت مسافرام ::.
توی این اوضاع که فرمان گرگ کشان صادر شده است, بلاهت آدمهای این اهالی و این تاریخ از سرزمینمان جای دیگری هم خودش را نشان داد. ما آدمها موجودات پستی هستیم. به دست خودمان مادرمان را می کشیم و شناسنامه ی خودمان را توی آتش می اندازیم. درختها شناسنامه ی زمینند. اوراق شناسایی هر سرزمین. حالا به بهانه ی مبارزه با خرافه پرستی , چند اصله از درختان چندصد ساله را در گیلان و قم قطع کرده اند. و با افتخار هم گردن فراز می کنند که ما مبارزین علیه خرافاتیم! آنهم توسط اره! کار دنیا را ببین. درخت در عرفان ما گاهی نماد حکمت است. گاهی نماد انسان و گاهی نماد خدا حتی. نماد صبر و رشد در سکوت. نماد همه ی آنچه که زندگی نامیده می شود. و ما به طرفه العینی زندگی های عمیق چند صد ساله را باد فنا سپردیم. اینجا دارد اذان می گوید و چشمم خیس می شود از غربت پیامبری که درختان را و حیوانات و انسان را به غایت دوست می داشت و پیامش مگر جز این بود؟ و حالا به نام او سایه ی تبر بر هر سه می افتد. بر هر یک به نوعی. ............................................................................. پ.ن. امروز مصاحبه ای کردم با مژگان جمشیدی در این مورد. لینکش را برایتان خواهم گذاشت. .:: یادم بمونه ::. ۱- شیش سال پیش بود ، شایدم هفت سال پیش که سر کلاس دیفرانسیل دوی پیش دانشگاهی (تنها درسی که کلاس کنکور رفتم) ،داشتم از آقای معلم سوال می پرسیدم که یکی از دخترهای چادری گفت آقا ما اینجاها رو خوندیم بچه ها هی سوال می پرسن ، منم که از همون اولش پررو بودم بلافاصله گفتم هر کس نمی خواد بشنوه به سلامت! چند لحظه بعد دختره پا شد از کلاس رفت بیرون ،بعدشم دوستش رفت و یه ربع بعد که آنتراکت بود دیدم دختره (که اسمشو یادم نمیاد) نشسته بود توی آبدارخونه ی آموزشگاه و داشت گریه می کرد و اون دوستش هم کنارش نشسته بود و داشت دلداریش می داد. حالم گرفته شد. گفتم بابا من حرفی نزدم که . شوخی کردم و ما با هم دوستیم و ... از این خزعبلات. اونم دید من اینطوری می گم گفت نه آقای فلانی تقصیر شما نیست. تقصیر ایناست که واسه شما خواستن کلاس اضافی بذارن ،انداختنتون توی کلاس ما! ... خب منم تا اون موقع نمی دونستم قضیه از این قراره. خلاصه اون موضوع با یه بستنی و معذرت خواهی حل شد. ۲- ترم پیش کلاس ما با کلاس دانشجوهای ژورنالیسم (که همه شونم خانومن) یکی بود. الان هنوزم دوستی ترم پیشمون باقی مونده. اما موقعی نیست که توی بوفه یا راهرو ها یا هرجا همدیگه رو نبینیم و تن مرده های همدیگه رو توی قبر نلرزونیم! حرفایی به هم می زنیم که گاهی خودمونم تعجب می کنیم که واسه کم نیاوردن چه چیزایی داریم به هم می بندیم! و کسی هم چیزی به دلش نمی گیره. مخصوصا اگه مث راحله ، رادیویی باشن که دیگه هیچی. پررو و زبون دراز و صدالبته با جنبه. سه شنبه سر کلاس بچه های علمی کاربردی بودم و داشتم نوسان درس می دادم. بچه های ترم اولی هستن. پای تخته یه چیزی نوشتم و برگشتم رو به بچه ها و منتظر شدم تا اون عبارت توی کله ی بچه ها فرو بره. دیدم یکی از دخترا(که شاگرد زرنگ اون کلاس هم بود) همینطور زل زده به من. یه جورایی می خواست بهم بفهمونه که من اینا رو زود یاد گرفتم. همینطور از دهنم با همون لحن مخصوص آدم ضایع کنم پرید که *تخته رو نگاه کن!...منو نگاه می کنه!* بچه ها زدن زیر خنده .بلافاصله پشیمون شدم. بعد دیدم توی چشم دختره اشک جمع شد. خیلی دلم سوخت. از اون دل سوختنا که آدم نمی دونه چه گهی باید بخوره. یه مساله دادم به بچه ها و گفتم حل کنین. بعد رفتم از پشت خم شدم روی گوش دختره ( که اسمشو هم نمی دونم) و گفتم : اگه من بچه زرنگا رو اذیت نکنم پس کیو اذیت کنم؟! برگشت و با چشمای نیمه اشکالودش که زور میزد معلوم نکنه و با یه حالتی که توی لحظه ی آروم شدن سراغ آدما میاد نگاهم کرد و بعد خندید. خیالم راحت شد. بعد به دوستش که کنارش نشسته بود به شوخی گفتم ببین چقدر تمیز مساله رو حل کرده؟ یاد بگیر! اونم گفت استاد خب منم حل کردم! و دفترشو نشونم داد. برگشتم به همون دختره گفتم خب تو هم از این یاد بگیر! مث همه ی دخترای هیجده نوزده ساله که بخاطر هر موضوع کوچیک و بیمزه ای می خندن ، زدن زیر خنده. . ۳- این اتفاق افتاد که یادم بیاره اگه من و هم سن سالام توی این سالا جر خوردیم و دیگه خیلی چیزا برامون مهم نیست، دلیل نمی شه که آدمای معصوم توی دنیا وجود نداشته باشن. هنوز هستن و باید هوای دلشونو داشت. یادم بمونه که ما هم از اول که اینجوری نبودیم! .:: خنده هامو پس می گیرم ::.
اس ام اس می زنم که آدمها برای اینکه بتوانند کنار هم زندگی کنند قوانینی وضع می کنند ، بعد همین قوانین نانوشته باعث انزوایشان می شود. خنده دار نیست؟ می گویم آدمها وقتی شکم و لای پایشان سیر است توهم پیغمبر بودن برشان می دارد . وقتی هم گرسنه باشند از عالم و آدم طلبکار می شوند. بهش می گویم گیر کرده ام بین پیغمبرها و عقده ای ها و آدمهایی که بین این دو وضعیت در نوسانند. می گویم آدم توی زندگیش به جایی می رسد که دیگر دلش نمی خواهد حتی معام.له اش را هم به این بی معرفتها حواله کند. اس ام اس می زنم که ایده آلها و استعدادها و عشق و امنیت و امیدم توی این فرهنگ ک.ری به باد رفت. از خیلی چیزها برایش می گویم.... .:: پوچی ،مهربانی و تنهایی ::.
وجود من آمیخته ای از این سه است. اولی را به تجربه دریافته ام ، دومی میراث اجدادم است و سومی سرنوشت حاصل از طرد دروغ از زندگیم. .:: مکتب شیکاگو در بطن برجهای ولنجک یا باران ریز روی دانشجوهای قرتی و هیز یا کمیابی من یا یک چیزی توی همین مایه ها ::.
خب موجود بی خیال و ابلهی مثل من کم پیدا می شود. رادیو را این هفته کلا پیچاندم تا خیر سرم بنشینم درس بخوانم ، به قول فتحعلی اویسی *عنر عنر* رفتم تا دانشگاه بهشتی تا چهارتا ژورنال آیتریپلی مفتی پیدا کنم آنهم برای عهد تیرکمان سنگی شان ( آخر شماره های چند سال اخیرش را به برکت شجاعت و دلاوری و استکبارستیزی و مشت محکم و جوانان هسته ای مان ، تحریم هستیم. البته تاجیک ها و ترکمن ها و ارمن ها و آذری ها سفارش می دهند که اگر بخواهیم می توانند لطف کنند و البته با قیمت دوبل و سوبل ، برایمان بخرندشان...) بگذریم. رفتم توی باران ریزی که می بارید و برجهای ولنجک را رمانتیک تر می کرد ژورنالها را گرفتم و برگشتم دانشکده ی تکنوآرت خودمان که جز قرتی بازی کار دیگری از دانشجوهایش بر نمی آید ... الان هم البته نمی شود گفت لایشان را باز نکردم. نه اینکه لایشان را باز کرده باشم ، که به این خاطر که فایل پی دی اف هستند و *لا* ندارند که باز شود! اما کلا هنوز سراغشان نرفتم. اما علیرغم همه ی این تفاسیر ، همین کمیابی موجودی مثل من دلیل خوبی برای اینکه همینطور باقی بمانم نیست؟! .:: spanglish ::. . آدام سندلر از اون تیپ آدمهاییه که بدم نمیاد باهاشون رفیق باشم. خاکی بودن کم نظیرش و لبخند ساده اش و نگاهی که گاهی به خنگی می زنه و بازیی که با صداش می کنه نشون می ده که میشه پیشش احساس راحتی کرد. بازی شاهکارش توی فیلم reign over me هم نشون می ده که توی بازیگری خیلی حرفا واسه گفتن داره. اما اینکه سندلر رو پیش کشیدم واسه این بود که بگم من هرقدر از فیلم کازابلانکا و صحنه های آبکی عشقولانه اش و قیافه و شخصیت خودپسند همفری بوگارت و دودلی مضحک و دلیل تراشی احمقانه ی اون زنه بدم میاد , و یا از ننر بازی اسکارلت و قیافه ی خانوم باز اشلی اعصابم خورد می شه ، همونقدر از اسپانگلیش و بازی ناب پاز وگا و آدام و تی لئونی لذت بردم. اصلا راستشو بخواین هر چی توی ذهنم می گردم صحنه ای به لطافت و جزئی نگری سکانسی که فلور و جان توی آشپزخونه نشسته بودن یا سکانس کنار اقیانوس , از هیچ فیلمی به یادم نمیاد. توی سکانسهای عاشقونه لزومی به حرفهای آنچنانی و اسطوره ای و ادعاهای مسخره مث اینکه من تو رو هرگز فراموش نمی کنم و از این خزعبلات نیست. . لحظه های خندیدن ، اخم کردن , در هم رفتن صورت و نگاه کردنشون به قدری دقیق و عمیقا سرجای خودشه که میشه بعنوان الگوی صحنه های رمانتیک توی کلاسهای فیلم سازی تدریسش کرد. با این وجود ، به نظرم یه کم آدام سندلر باید از خنگی چشماش کم می کرد. شاید هم نه. شاید یکی از مهمترین دلایلی که این دو سکانس رو اینقدر جذاب می کنه آدم عادی بودن هر دوی اوناست.
|
.:: خطی به سمت هیچ::.
.:: صندوقچه ی گرگ::..:: نویسندگان ::..:: آمدگان و رفتگان ::..:: نوشته های پیشین ::.
.:: پیوندهای روزانه ::. .:: لینک دوستان ::.
|