تبلیغات
دفتر سیمی - نسبیت گرایی فردینی

دفتر سیمی

.:: نسبیت گرایی فردینی ::.

.

این را خوب می دانم که آدمیزاد شبیه خمیر است و هر شکلی

 می تواند بگیرد. این را هم خوب می دانم که حرفها و عهدها

و شعارها به مویی بند هستند و هر آدم معصومی بالقوه

یک جانی خطرناک است و  حتی همان عابد پنجاه ساله اش

 به طرفه العینی خوکبان می شود. با خودم تعارف ندارم

 و خوب حس می کنم اگر پایش بیفتد اهل خیلی غلطها

هستم و میتوانم خم به ابرو نیاورم و مال و ناموس عالم و آدم

 را به فاک بدهم. برای همین شعار نمی دهم و ادعای تقدس هم نمی کنم.

افکار شوم هم گاهی به کله ام می زند تا آنجا که حتی

 یک روز از عصبانیت داشتم نقشه ی معتاد کردن کسی را

می کشیدم که زمانی بهم نارو زده بود! و بعد از معتاد کردن

 هم بماند که به چه خفتی در ذهنم نکشیدمش...

همه ی اینها در حالی است که سیگار هم نمی کشم 

و اهل محل و دوست و آشنا از من به عنوان یک جوان منطقی

 با خانواده ی مودب مومن با خدا... بگذریم.

این را گفتم تا بدانی اصلا بحث بر سر این نیست که

با شنیدن چیزی که اسمش را *بد* می گذاریم هیولایی

 بیاید و مرا بترساند تا به سمت آن کار نروم یا انتظار

 داشته باشم به خاطر نخوردن بعضی گه ها در زندگیم ، بال در بیاورم

 یا کرامات پیدا کنم یا شق القمری درزندگیم رخ دهد. حتی

گاهی حسرت می خورم به خاطر اینکه چرا فلانی را که آنروز

این همه پا می داد نزدم زمین یا آن  پولی که از کسی  بی حساب

 دستم بود چرا بالا نکشیدم و خرج چیزکلک بازیهایم نکردم...اما

 بازهم که پایش می افتد نمی دانم سر چیست که دستم به

سمتش نمی رود. یک چیزی خلاف همه ی آن حسابگریها و

 فلسفه بافیهای تخمی خودم و تو ته ذهنم هست که در

 لحظه ی تصمیم به انجام عملی خفتم را می گیرد و

 فردین بازیم گل می کند... از آن بدتر وقتی است که 

تصمیم جدی می گیری که کاری *بد* را انجام دهی

و در دقیقه ی نود دستی از غیب می آید و همچین پس گردنی

 می زند که چند روز می چسبی به زمین و امورات عادیت

 هم مختل می شود...  نمی دانم چه اسمش را می گذاری

 و چگونه توجیهش می کنی. ولی هر چه هست ، باعث

 به وجود آمدن لجبازی غریبی در من شده که بر خلاف

افکار تخمیی که هر روز سراغم می آیند ( از هوا کردن لنگ  

زن حشری همسایه تا آتش زدن زندگی آقای ایکس)   دنیا و مافیها

 را  به پشم خودم هم نگیرم و بچسبم به همان لحظه هایی

که فردین می شوم و به چشمهای خانم مشتری متاهل که

برای چندهزار تومان تخفیف لوند می شود نگاه نمی کنم.

حالا تا فردا برایم از تعلیق اخلاق و نسبیت گرایی و تجربه کردن

 و آزادی ذهنی و سست بنیان بودن عهد ها ک... شعر بباف.

.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: پنجشنبه 15 آذر 1386
ساعت: 10:12 ق.ظ